نامه

با سلام و احترام. در این اوقات از ماه خدا در حوالی دزفولم. این چند وقت یادم نمی آید نامه ای نوشته باشم. بالاخره کوچک نوازی شما باعث شد چند خطی بنویسم. اینجایی که من هستم خوزستان است و حومه دزفول. هوا گرم است و مردم هم روزه می گیرند. مدتی است که تمایلی برای نوشتن ندارم. اما احساس می کنم زندگی در همین کلمات جریان داشته باشد. لاجرم من مرده ای بیش نیستم. بیاد کلمه حضرت امیر مومنان علی علیه السلام افتادم که فرمود این دلها دچار خستگی می شوند همانطور که بدن خسته می شود برای شادابی آن از کلمات حکمت بهره ببرید. امیدوارم شما هم حالتان خوب باشد و طاعاتتان قبول باشد و از دعای خیرتان فراموشم نکنید. 

 رمضان ۹۲

به یاد غلامرضا بروسان

 

گاهی در جلسات شعر حوزه هنری او را می دیدم. قرار نیست طوری بنویسم که او نبوده است یا آنگونه که خودم دوست دارم. دنیای غلامرضا بروسان برای خودش بود. نوشتن درباره شخصیت او چندان برایم آسان نیست که این امر برای دوستان نزدیکش سزاواتر است. شاید تنها هنرم این بود که کاری به کارش نداشتم. یادم می آید روزی در جلسه شعر حوزه هنری که اتفاقا آن روز من مسئول برگزاری جلسه بودم (عدم حضور قاسم رفیعا)، او هم آمده بود و تازه جایزه خبرنگاران را گرفته بود. خوشحال بود. ماهم خوشحال بودیم.بنابر رسم معهود موفقیتش در کسب جایزه شعر خبرنگاران را تبریک گفتم .معمولا در نقد شعرها و مجموعه شعرها با صراحت نظرش را می گفت و البته گاه این صراحت در نظر بعضی از دوستان چندان خوشایند نمی آمد که یکی از آنها خودم بودم. مدتها بود که می خواستم درباره غلامرضا بروسان بنویسم. اما اینکه چرا حالا این اتفاق می افتد؛ بر می گردد به تضادی که بین نوشتن و ننوشتن است در من. نوشتن بخاطر احساس مسئولیت نسبت به ویژگیهای اخلاقی او و ننوشتن به دلیل اینکه آیا اصلا نیازی به این نوشته هست یا نه؟! احساس می کنم حقی داشت بر من به اندازه ای که هنوز هم برایم مجهول است. شاید بقدر سلام و علیکی. حقی به آن اندازه که یک روز من و امان الله میرزایی را با همان پژو ۲۰۶ اش از پارک ملت و مجتمع امام رضا علیه السلام تا چهار راه گاز رساند و گفت بچه ها من باید بروم جایی کار دارم  و شما بقیه راه را خودتان بروید. غلامرضا بروسان. دو سه تا رباعی درباره حضرت ابوالفضل علیه السلام از او بیادگار مانده است که ارادت او را به آستان قمر بنی هاشم می رساند و من با خودم فکر می کنم آن حادثه دلخراش چرا باید در روز تاسوعا اتفاق می افتاد؟ محبت کار خودش را می کند. شاید غلامرضا بروسان با سرعت بیشتری حرکت می کرده است تا مراسم عزاداری تاسوعای حسینی را در مشهد باشد اما حتما دوستش داشتم که چندبار در حرم بیادش گریستم و وقتی هم که در بهشت رضا برای مراسم تدفینش با برادرم سید ابوالفضل شرکت کردم، خودم را صاحب عزا می دانستم.

یک بار برایش خواندم که : تو زیبایی و زیبا دام دارد/ لبت گرمای عالم نام دارد/ بپوشان تیغ ابرو را که دیگر/ سلاح سرد هم اعدام دارد. گفت برایم جالب است با صدایی که نمی دانم از دهانش بود یا از یقه اش. یک روز او را دیدم که با پسرش مجتبی و همسرش الهام اسلامی و دخترشان لیلا برای شرکت در جلسه شعر معاصر که در مجتمع امام رضای پارک ملت برگزار می شد وارد فضای باز پارک شد.  احوالپرسی کردیم و به مجتبی اشاره کرد و گفت اسمش را چون در ایام ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام به دنیا آمده است، مجتبی گذاشتم.

 چند ماه قبل از آن حادثه دلخراش بود که بعد از جلسه شعر به من گفت این روزها خیلی حال و هوای مرگ را دارم. همین!

روز تاسوعا بود داشتم با یکی از شاعران مشهد تلفنی صحبت می کردم که دیدم به شدت منقلب شد و گفت: خدا کند دروغ باشد. پیامکی رسیده است که غلامرضا بروسان، همسرش الهام اسلامی و فرزندشان لیلا در هنگام بازگشت از شمال ...       

روحشان شاد باشد.

سیدحسن مبارز
مشهد مقدس ، تیرماه ۹۲